فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

41

چهارده رساله ( فارسى )

قول اختلاف بسيارست طبيعيان را و طبيبان ميگويند حقيقت آدمى اين مزاج مخصوص است و آن اعتدال مخصوص كه بين الاخلاط الاربعة حاصل است « 1 » . قوم دوم ميگويند كه حقيقت آدمى بخارى لطيف است كه در جانب چپ دل باشد . و قوم سوم گفتند كه بخارهاى لطيف است كه در دماغ باشد . قوم چهارم ميگويند كه جسمهاست بماهيت و حقيقت خلاف اين جسمها كه اعضاء از وى متولد شده است و اين جسمها با جسمهاى اعضا آميخته شده است همچنانكه آتش كه در جسم فحم سارى بوذ يا آب گل كه در گل سارى بوذ چون اجسام اعضا مختل شوذ و از جسمهاى لطيف جدا شذه و بعالم افلاك بازگردد . قوم پنجم ميگويند كه آن جسمى است نورانى كه جز در دل نبوذ و از اين ستكه اول عضوى كه زنده شود جز دل نبود و آخر عضوى كه بميرد جز دل نبوذ و از اين ستكه در قرآن و اخبار مىآيد كه فرماينده تن دل است و عارف و فاعل دل است و ديگر همهء

--> ( 1 ) - اختلاف تن و روان و جدائى اين از آن قابل تصديق همگان هست ولى از آنجا كه ادراك جان از ادراك تن انفكاك ندارد چنان كه هرگاه زيدى تصور شده با بدن خواهد بود و اين از شدت اتصال و پيوستگى است كه رقّ الزجاج و رقّت الخمر فتشابها و تشاكل الامر فكأنّه خمر و لا قدح و كانها قدح و لا خمر چنان يگانگى پديد آمده كه بيگانگى محسوس نيست از اينرو برخى از حكما قائل به آن شده‌اند يعنى روح را با بدن يكى دانست جامى گويد آميزش جسم و آلايش جان چنان كشتى از جوهر خويش غافل كه جان را به صد فكرت از تن ندانى زهى فكر باطل زهى جهل كامل شيخ الرئيس در شفا بيان سبب فرمايد آنجا كه گويد اين اجزاء بدن و اعضاء تن چون قبا و پيراهن لازم ملازم ماست از اينرو هرگاه ما خود را تصور كنيم با لباسش تصور ميكنيم ولى به علت اينكه مكرّر لباس را عوض ميكنيم و شبانه روز از تن ميكنيم او را با بدن فرق ميگذاريم و اعضاء را ثابت مىپنداريم مرحوم حكيم سبزوارى در بيمارى كه برحلت و وفات منتهى شد در مقابل دواء و غذائى كه بر او عرضه ميكرده‌اند ميفرموده است ديگر اين پيرهن قابل وصله نيست ميخواهم آن را بيفكنم يعنى قالب تهى كنم اين حكيم بزرگ در اسرار الحكم نيز ميگويد آخر وصالى تا بكى .